هیام یکسال و نیمه

هیامی روز دوشنبه مورخ بیست و نهم آبان ماه یکسال و نیمه شد
اون روز مامانی سرکار بود برای همین بابایی آبجی رو برد درمانگاه واکسن بزنه 

آبجی بعد از واکسن تا دو روز تب داشت و دست چپش هم خیلی درد میکرد

هیام خانم مثل همیشه عاشق عینک ؛کفش و کلاه![]()

روی دیگ خونه مامان بزرگ ژست گرفته![]()

و هرچی گل بود توی باغچه بابابزرگ چید و ریخت پایین![]()

هیامی با ایناس خاله با هم دوستن
ولی امان از لحظه ای که دعواشون میشه و هیامی سریع گازش میده![]()
بهش میگم آبجی زشته بقیه رو گاز میگیری
میگه داداشی اینو از خودت به ارث بردم![]()

چندتا عروسک داره که همیشه یا در حال بوس کردن
یا لالایی خوندن 
یا حموم دادن
یا غذا دادن به اوناست 

صبح تا از خواب بیدار میشه سریع میره سراغ کمد لباسی و لباس دلخواهشو در میاره
و کفشاشو میپوشه و سریع میخواد بره بیرون حالا یه به قول خودش (بتاتین )یعنی بساتین خونه بابابزرگ 
و یا خونه همسایه که با زبون هیامی خونه( حوا )زن مهربون همسایمون 

خیلی از کلماتو قشنگ تلفظ میکنه و جدیدا به بابایی میگه باباحسن![]()
و تا اذیتش میکنم میگه هانی هیام زد![]()

یکم آذر ماه 96 اولین روز ابری سال![]()




دوم آذر ماه و یک روز بارانی زیبا![]()


هیام و عشق بارون 
البته اون چتر بالای سر هیامی مال منه وقتی نینی بودم![]()

روز جمعه سوم آذر ماه یک روز عالی 

هیام و بابایی در حال بازی و من اونورتر داشتم با حاتم بازی میکردم ![]()


هیام در طبیعت زیبای نای بند

هیام بین تمام پسر خاله ها حاتم و مومن رو خیلی خیلی دوست داره![]()
و اونها هم هیام رو خیلی دوست دارن ![]()



سوم آذر ماه هوای عالی در نایبند



هیام یکسال و نیمه
